تبليغاتX
دست نوشته ها
در ابتدا


بنام خدای زیبایی ها

ادبیاتم زیاد خوب نیست اما ذهنم مملو از تاریکی هایی است که هیچ روزنه نوری در آن وجود ندارد.
تاریک تاریک. خیلی تاریک . آسمانش سیاه سیاه است . خیلی سیاه .ستاره راهنما در آن وجود ندارد.
همان ستاره ای که امید و نشانه آرزو های خیلی هاست . می خوام بگم که خیلی تاریک است.
با انگشت روحم بر روی این تاریک ها و بر این تخته سیاه ذهنم می نویسم : چرا تاریک است ؟ چرا؟
چه می گویم ؟ نمی دانم !

چشمانش بسته است . هیچ نمی بیند جز تاریکی.آری فقط تاریکی را می بیند. با جانی که در جانش
باقی مانده با همان اندک جان قدم از قدم بر می دارد. ای وای ....چاه ...مراقب باااااااااااااااااااااااااش !!!!
اما چه فرقی می کند؟ فریاد نزن بی فایده است! فقط یک لحظه است .سقوط آزاد . و باز تاریکی.
او که جانی ندارد. او که فقط تاریکی می بیند برایش تاریکی چاه بی مفهوم است ! فریاد نزن.
فریاد نزن که او نمی شنود . او حس نمی کند . او لذت را در تاریکی یافته است ......
چشم باز نکرده است . زیبایی موجود در روشنایی را نیافته است .ادراک او عاجز است !بی تابی نکن بی فایده است.

قلم من از عشق نمی گوید ! هر گاه وادارش می کنم مقاومت می کند.
قلم من از نفرت هم نمی گوید . هرگاه اصرارش می کنم مقاومت می کند.
قلم من از دل می گوید . دلی که با ذهنم آشناست نه غریبه. آشنایند این دو و از هم دور نیستند.

در حاشیه :
شب اول ماه مبارک رجب است .ماه رحمت و زیبایی
امید است که توفیق استفاده از این روزهایی را که در پیش داریم . داشته باشیم
و مورد رحمت و مغفرت بی کران خداوندی قرار بگیریم .آمین

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386ساعت 1:41 توسط من |