وای که چقدر سرگردانم !!!
وای که چقدر گیجم !!!
چی چی دارم می گم ؟ نمی دونم ؟!
نه این یکی رو مطمئنم که نمی دونم دارم چیکار می کنم !
اینقدر آدم های جور واجور دورم رو گرفتند که کم کم دارم ثبات شخصیتم را از دست می دم .
می دونی چیه حتی عشق و نفرت رو هم با هم قاطی کردم . همش احساس می کنم دارم
به خاطر دیگران زندگی می کنم . به خاطر اینکه من رو بپذیرن . چه هدف باحالی!!!!
بابا دمت گرم خیلی هدف جالبیه …
نه تو خجالت نمی کشی؟ اصلا چطوری روت می شه این اراجیف رو بار این کلمات کنی؟؟؟؟
بابا این کلمات شرم می کنن این چیزا رو حمل می کنن ….بابا ایول
خدایی نمی دونم دارم چیکار می کنم !!!
احساس می کنم دارم خلاف وجودم حرکت می کنم . خلاف آنچه دردرونم وجود داره .
خلاف احساس هایم . خلاف آنچه چیز هایی که دوستشون دارم . ای وای
خلاف آرمان هایم . خلاف آرزو هایم . ای وای
توی این مدت خیلی اذیتش کردم . چه می دونم ! دلیل این اذیت هامم نمی دونم !!
هر چی که می گذره بیشتر عذاب می کشم . هی می خوام بگم از همه این کارا
بدم میاد ولی انگار از خودم هم رودرباسی دارم . هی می خوام بگم باباجون
من از خودم فاصله گرفتم . اصلا به من چه که برای کی و واسه چی . چه اتفاقی افتا!ده
دیگه خسته شدم . بالاخره باید مخالفت کنم . باید بگم که اصلا از این کارا لذت نمی برم .
باید بگم که من از دنیای خشک و هیجان های کاذب متنفرم . باید بگم .
دیگه برام مهم نیست که مورد پذیرش کسی قرار بگیرم یاکه نه !!!
چرا باید توی زندگیم به جای کسب رضایت خودم دنبال کسب رضایت دیگران باشم!!!!؟؟؟
چرا مدام منت می کشم ؟ مگه اون یا ادم های شبیه اون کی هستند؟؟؟
چرا به خودم نمی گم که دوست داشتن از فاصله های دور هم امکان داره .
چرا به خودم نمی گم که دوست داشتن رو می شه توی دل و در میان احساس پنهان کرد.
مگه من دوستش ندارم؟؟؟؟چرا . پس باید کاری رو انجام بدم که باعث آرامش او شود
نه آزار و اذیتش ….غیر از اینه؟؟؟؟؟
خدا کمکم کن . می خوام یه دنیایی واسه خودم بسازم که همه حسرتشو بخورند.
دنیایی مملو از زیبایی ها . دنیایی که حضور تو در آن جاوید و همیشگی باشه.