بعد از مدت ها .شاید حدود یک سال برگشت . اما کاش برنمی گشت
و یا کاش حالا که برگشت .به سراغم نمی آمد . و تصور می کرد که
مردم و وجود ندارم . شاید اگر این طور می شد مجبور نمی شدم
به اون شکل ازش استقبال کنم . با اینکه دلم برای جان .جان
گفتنش تنگ شده بود . با اینکه دلم تنگ شده بود تا صدایم کنه . با
اینکه دلم هوای حضورش را کرده بود اما دلم نمی خواست من را در
این حال و روز ببیند . دلم نمی خواست که بهش بگم بد قولی کردم .
نمی خواستم حرف بزنم . اما اشک هایم در انتخاب لغات هم دخیل
می شدند و دستم رو شد . اشک اشک و اشک و باز اشک .
نمی دانم چرا اما او تنها کسی بود که ازش یک خاطره بد هم نداشتم.
تنها کسی که با وجودم آشنا تر از آشنا بود . و نمی توانستم
فراموشش کنم . جملاتش را . حرف هایش را .نه نمی توانستم فراموش کنم . چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟
" بیا در پرتو لطافت داستان های عاشقانه به وجد آییم و آن زیبایی را
که درجوهره قلب های عاشق یافت می شود را تقدیس کنیم "
حالا که جمله آخرش را نوشتم دلم می خواد همه را بگویم :
تعریف عشق هر چه باشد ما از گفتن و شنیدنش لذت می بریم .
تعلق خاطر نیرو بخش است و هر چه این تعلق به آرمانی متعالی تر باشد قوای انسان نیز پرتوان تر خواهد شد .
حادثه های شگفت در دامان دلدادگی های عمیق و پنهان متولد
می شوند آنچه ما از عشق ورزی های دیگران می دانیم قسمتی است
اندک از دوست داشتن های بزرگ که گاه انگشت طبیعت پرده محرمانه
عاشقان را کنار می زند تا اینکه تاریخ بشر از نداشتن جلوه های زیبا
شرمنده نباشد . حیات با دستان رنج متولد شده و تا ابد در آغوش
درد نفس خواهد کشید . باید تلخی زندگی را با طعم عشق ورزی
شیرین کنیم .کلبه تاریک دل را با پرتو دلداگی روشن گردانیم .
...جان .این تنها چیزی است که می توانم در مورد سفر به سوی
عشقم بگویم . عشق در هوا سیر می کند . روح در جست و جوی
روحی دیگر اورا در سرمنزل مقصود ملاقات کرده . هر کدام خویشتن را
جاودانه وقف یکدیگر می کنند . از هوس های شور انگیز خام گرفته تا
تعلق های قسم خورده پایدار همه در عشق غوطه ورند .
بیا در پرتو لطافت داستانهای عاشقانه به وجد آییم وآن زیبایی را
که در جوهره قلب های عاشق یافت می شود . را تقدیس کنیم .
انگار سنگی از غم بر روی سینه ام گذاشته اند . نمی توانم برگردم
برگردم به آن همه احساس . آن همه زیبایی ....
مدام این کلمات را به بازی می گیرم شاید راه فراری بیابم . اما
افسوس که همه راه ها برایم بی معنا شده اند .
برگشتی . به تو خوش آمد می گم . هیچ ندارم تا بتوانم هدیه ای
تقدیمت کنم . جز تردید . جز غم . جز حسرت . جز ناامیدی
و من برای تو هدیه ای زیبا می خواهم این ها زیبا نیستند که من به تو بدهم . مرا ببخش که هیچ ندارم . هیچ ندارم . هیچ ....
چه می گویم ؟؟؟نمی دانم .
هنوز آن جوهر قلم جاوید است که نوشته است :دلم برایت تنگ است.
نوشته است . صندلی خالی .
نوشته است .تصادف
نوشته است ...نوشته است....نوشته است
حالا به هر حال